شمس الدين محمد كوسج

189

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

كه را « 1 » بخت برگشت دانش چه سود * نبشته ز گردون بر آن‌گونه بود به دو گفت پس گيو كاى مهربان * اگر خوردنى هست پيش آر خوان بياورد خوان را بر او نهاد * جهان‌جوى لب را به خوردن گشاد همى خورد تا گشت از خورد « 2 » سير * پس آن‌گه چنين گفت گرد دلير اگر هست جامى ز باده بيار * به دو گفت سوسن كه اى نامدار فداى تو بادا تن و جان من * كه افروخته شد ز تو خان « 3 » من بگفت اين و آن‌گاه بر سان باد * مر آن « 4 » خيك مى را سرش برگشاد درافكند لختى بدان جام زر * وز آن داروى هوش‌بر چاره‌گر خرامان همى رفت تا پيش اوى * به نيرنگ آراسته روى و موى به دست جهان‌جوى گو « 5 » برنهاد * به دو گيو آن‌گاه آواز داد كه بردار « 6 » بربط نوايى « 7 » بزن * وز آن پس مرا داستانى بزن « 8 » ( ؟ ) چو بشنيد برداشت بربط ز جاى * برآمد خروشش ز پرده‌سراى سپهبد بر آواز او مى بخورد * تو گفتى كه از جانش برخاست گرد بيفتاد وز نامور رفت هوش * ز خيمه به گردون برآمد خروش سوى پيلسم سوسن آواز داد * كه گردون گردان تو را ساز داد مر اين نامور را ببند استوار * كزين گشت كار سپهدار خوار بيامد سرافراز چون پيل مست * دو بازوى گيو دلاور ببست مر او را ز روى زمين در ربود * تو گفتى كه بر « 9 » چنگ او هيچ بود « 10 »

--> ( 1 ) . ن : ترا . ( 2 ) . ن ، س : هرچيز تا گشت . ( 3 ) . ك : خوان ؛ متن : ن ، س ، پ ؛ م : بيت را ندارد . ( 4 ) . ن : يكى ؛ س : يكى جام باده بياورد شاد . ( 5 ) . ن ، س : مى . ( 6 ) . ن : برگير . ( 7 ) . س : فسانى . ( 8 ) . ن : فغانى درافكن ابر جان من . ( 9 ) . س : در . ( 10 ) . ن : به حصن اندرون برد مانند دود .